!!!...!!! !!!..!!!


 

اگر بدونید حداکثر 15 سال دیگه زنده اید .. چه تغییری به شیوه ی زندگیتون می دین؟


سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦

   Comment  



A letter from May 13th, 2011 ,23,2,90

امروز یک میل از گذشته برام اومد .. خودم فرستاده بودم.. احساسی که اون روز داشتم و اتفاقی که برام افتاده بود خیلی ی ی جالب بود .. دوباره برای 2013 همین تاریخ یه نامه برای خودم نوشتم ... پارسال همین تاریخ دغدغم چی بود و حالا ......

 

پ.ن:http://www.futureme.org


یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤

   Comment  



 

آن جا چهار دیواری - اختیاری ِ خواب من است ..

می شود دیگر هیچ وقت واردش نشو ی؟ حتی اگر یک بسته ی 24 تایی آدامس خرسی همراهت باشد ..


پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤

   Comment  



...

کاش حالا که باران می بارد این همه به ماه خیره نشود و در عوض  صدای غرولند ابرها و پخش شدن قطره ها روی شیشه را از حفظ کند ..


پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤

   Comment  



 

هم نمی خواهم که اتفاق بیافتد.. هم نمی توانم که نگذارم که اتفاق نیافتد.. یعنی می دانی دیگر توانش را ندارم که مقابل کسی بایستم .. فقط نگاه میکنم به قسمتی که برایم رقم خورده ... دیگر برای هیچ چیز درجا نمی زنم ..

با اینکه تقویم می گوید پنجشنبه است اینجا غروب یک جمعه ی اصیل است ..


پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤

   Comment  



 

کاش دلم هیچ وقت "نمیخواست" ..

آنوقت  تنگیش معنا نداشت ..


پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤

   Comment  



 

سفید.. سبز کم رنگ.. سبز کم رنگ.. سبز کم رنگ.. سبز .. سبز پررنگ 

سفید .. سفید.. زرد

سفید.. سبز کم رنگ.. سبز کم رنگ.. سبز پررنگ

 

 

 

اندازه ی چهارتا ظرف کاهو خورد کردم و سعی کردم فقط به کاهو ها و خورد شدنشون فکر کنم .. به این میگن تمرین تمرکز ..


پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤

   Comment  



 

مشاهده یادداشت خصوصی


چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳

   Comment  



 

آقای فورد جوراب های پشمی بلندش را پوشیده ... یککم بوی پیپ میدهد و چشمهایش خیلی نامرئی است ...


سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

   Comment  



متن زندگی

من فقط کلاویه های سفید را فشار می دهم .. کلاویه های سیاه با هیچکس ..


سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

   Comment  



بیا بلند بلند شعر بخوانیم...:)

مگه می شه یه ستاره توی آسمون نباشه؟


سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

   Comment  



 

وقتی می آیم نت دیگر اول سیاره ی سفید آبیش را باز نمیکنم ... دارم کنده میشوم  .. سر پارک وی یک نیمکت در حال پرواز با سه بادکنک رنگی گذاشته اند ... نیمکت فقط یک پایه و نصفیش مانده تا از زمین و زمینی ها کاملا جدا شود ... خیلی احساس شبیه بودن به این نیمکت را دارم.. دستم به آسمان آویزان مانده بادکنکی یا بالنی نیست که من را بلند کند ولی دارم دور می شوم ... پاهایم روی زمین نیست ..فقط چشم های از دور چیزی را می پاید .. اگر همین پاییدن هم نباشد .. اگر سرم را بالا بگیرم و بگویم هر چه تو بخواهی دیگر هیچ دردی ندارم ..


سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢

   Comment  



 

ولی فقط نویسنده می داند  ......


چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦

   Comment  



 

این باران که تند و ریز می بارد  خداست که دارد من را محکم در آغوشش  تاب می دهد ... من این همه خوشوقت !‌خوش بخت ! خوشوختم و خودم نمی دانستم؟

 

پ.ن: وضعیت: چشم هایش پر از ستاره اند و هی پشت سر هم برق می زنند .. باران خیلی ی ی ی ی ی می بارد و نرگس احساس می کند دیگر دلیلی برای دلتنگ بودن ندارد ..و این برای من کافیست و دوست دارم بی وقفه به چشم های پر از ستاره اش خیره بمانم .. آسمان حسابی آبی است و لابه لای باران برف هم می بارد و این شرح وضعیت فقط برای نویسنده مفهوم است ..


چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦

   Comment  



 

ابرها با صدا می بارند ..


چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦

   Comment  



 

همیشه چشم‌های مردم، غمگین‌تر از بقیه جاهایشان است...

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ 


جمعه ۱۳٩۱/٢/۱

   Comment  



بعد از ظهر-بعد از باران- بعد از امتحان-با دلتنگی-

فقط می توانم نگاهم را از دست هایش بدزدم بعد خیره شوم به پنجره ی روبرویم و صدای نفس هایم را شماره کنم ...

 



جمعه ۱۳٩۱/٢/۱

   Comment  


[ HOME | | E-MAIL ]